× تماس با ما
5 0 نظرات 473 بازدید
تاریخ انتشار 15 - 1399/05/09

آش پشت پا

با صداي دعاي عرفه که از مسجد محله پخش مي‌شد، از خواب بيدار شدم. طبق روال هر سال بوي آشِ مادرم همه‌ي فضاي خانه را پُر کرده بود. راستي چرا مادر هر سال اين روز آش نذري مي‌پزد؟ به سراغش رفتم، صورت مهربانش غرقِ اشک بود و زيارت عاشورا را زير لب زمزمه مي کرد.

روبه‌رويش نشستم: «مادر چرا هر سال عصرِ روز عرفه آش نذري مي‌پزي؟» نگاهم کرد و گفت: «عزيزم، آش نذري نيست، آش پشتِ پاست»

بيشتر کنجکاو شدم: «ما که مسافر نداريم» چشمانش بارانيِ باراني شد: «آش پشتِ پاي عزيز زهرا، حسين است؛ امروز مسافر کربلا مي‌شود»

حيرت تمام وجودم را گرفته بود، بي‌اختيار گفتم: «شما چرا آش پشت پاي مولا را مي‌پزي؟»‌ انگار بغضِ ساليانِ دردش شکست. گفت: «آخر حسين، اين روزها مادر ندارد» بغض من هم شکست، سر بر زانوي مادر گذاشتم و گريستم...

خدايا مي‌شود در عصر جمعه‌‌اي خيلي نزديک، مادرم آش پشت پاي مهدي فاطمه را هم در سفر کوفه بپزد؟! تاريخ عوض شود و اينبار کوفه براي آمدن امامش آغوش باز کند...

داستانک بسيار زيبا ؛ ويژه روز عرفه

لینک کوتاه پست:
https://masaf.ir/mahdiaran/post/58359
0 نظر
دسته بندی