× تماس با ما
2 0 نظرات 151 بازدید
تاریخ انتشار 18 روز پیش

سرباز می‌خواست...

سرباز می‌خواست...

بعد از شهادت، عکسش را برديم محضر آيت الله بهاءالديني. جلال را خوب ميشناخت. اصلا موقعِ اذان که ميشد، ميگفت: «اون که اذان رو با معني مي‌گه بياد بگه.»

حالا خبرِ شاگردِ عارف مسلکش را آورده بودند برايش. صورتِ جلال افشار را توي قاب نگاه ميکرد و اشک ميريخت. به ما گفت: «امام زمان از من يک سرباز خواستن، منم آقاي افشار رو معرفي کردم. حالا اين اشک ها، اشکِ شوقه.»

شهيد جلال افشار به روايت رضا عباسي
کتاب جلوه جلال

مهدويت و شهدا

هفته دفاع مقدس گرامي باد

لینک کوتاه پست:
https://masaf.ir/mahdiaran/post/18968
0 نظر
دسته بندی