× تماس با ما
3 0 نظرات 389 بازدید
تاریخ انتشار 11 - 1398/07/05

سرباز می‌خواست...

سرباز می‌خواست...

بعد از شهادت، عکسش را برديم محضر آيت الله بهاءالديني. جلال را خوب ميشناخت. اصلا موقعِ اذان که ميشد، ميگفت: «اون که اذان رو با معني مي‌گه بياد بگه.»

حالا خبرِ شاگردِ عارف مسلکش را آورده بودند برايش. صورتِ جلال افشار را توي قاب نگاه ميکرد و اشک ميريخت. به ما گفت: «امام زمان از من يک سرباز خواستن، منم آقاي افشار رو معرفي کردم. حالا اين اشک ها، اشکِ شوقه.»

شهيد جلال افشار به روايت رضا عباسي
کتاب جلوه جلال

مهدويت و شهدا

هفته دفاع مقدس گرامي باد

لینک کوتاه پست:
https://masaf.ir/mahdiaran/post/18968
0 نظر
دسته بندی